پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

لطفا یه کم از خودت پذیرایی کن پسرم!!!

تو ایام خونه تکونی قبل از نوروز واسه رفع خستگی نشستیم تا یه کم میوه بخوریم اما بهروز میخواست یه وسیله سنگین رو جابجا کنه و هممون رفتیم توی اتاق تا بهش کمک کنیم.من زودتر اومدم بیرون تا پارسایی بیشتر از این تنها نباشه و وقتی اومدم دیدم که وروجک یه موز برداشته و حسابی از خودش پذیرایی کرده و این اولین باری بود که به تنهایی یه خوراکی میخورد منم سریع همه رو صدا زدم تا اون مدل خوردنش رو ببینن و این کارش باعث خنده و شادیمون شد!! اما عسلم بتدریج توی خوردن موز مهارت پیدا کرده و میدونه که اول باید پوستشو گرفت و بعد خورد. البته یه بار که موز پوست کنده دادم دستش تا بخوره با دستای نازش ادای پوست کندن رو روی اون موز در میاورد!!   ...
5 تير 1392

سفرنامه نوروز/ روز نهم _ یکساله شدن نور چشم مامان و بابا

ده فروردین 92/1/10 از صبح که از خواب بیدار شدیم تلفن مامان و بابا زنگ میخوره و پیامهای تبریک تولد پارسا ماه آسمون میرسه. کم کم بار سفر رو از گناوه بستیم تا به بوشهر بریم اما باز تصمیم گرفتیم تا از فرصت استفاده کنیم دوباره به دریا بزنیم. این بار  گل پسری پیش بابا موند و فقط نظاره گر بود و بعد از یکی دو ساعت حرکت کردیم.بر خلاف روزهای قبل که عزیز دل تا پاش میرسید به ماشین خوابش میبرد فقط دوست داشت که بایسته و همه چیزو ببینه.  نزدیک بوشهر کنار جاده گله های شتر توجه مسافرا رو بخودشون جلب میکردن و پارسایی هم از دیدنشون خوشحال شد و اجازه نمیداد که حرکت کنیم.   ظهر بود که رسیدیم و طبق قرار می خواستیم بریم رستوران ساحل اما...
31 خرداد 1392

پارسا غمگین میشود!!!

یه روز همینطور عسلم مشغول گوش کردن به آهنگاش از گوشی مامان الهه بود یه آهنگ با ساز ویولن بینشون اجرا شد که بر خلاف تصورم و اینکه گل پسر همیشه با ویولن بازی میکرد یا آهنگایی که میزدیم ذوق میکرد دلش گرفت و اونوقت .....  ایام عید که رفتیم خونه عمو فرزاد بهروز نتونست باهامون بیاد یک ساعتی نشسته بودیم که عمو آهنگ دس کوچولو پا کوچولو رو واسه پارسا گذاشت و تا اولین بیت شعر و شنید (دس کوچولو پا کوچولو گریه نکن بابات می آد) با ناراحتی تمام تو چشام نگاه کرد و  زد زیر گریه و دیدم که اینقدر عسلم درکش زیاده که هم به معنای شعر داره خوب گوش میکنه و هم اینکه چقدر با عاطفه اس که اینجوری واسه باباش دلتنگی میکنه. ...
31 خرداد 1392

دعوای پارسا و مامان الهه

 عزیز دردونم وقتی فهمید میشه تلویزیون رو روی پایه اش چرخوند مدام خودشو با اون سرگرم میکنه (البته فقط tv خونه مامان الهه ) و اینقدر شیطنت کرد که تو ایام عید میز رو آوردیم جلوتر تا حداقل محکم به دیوار کوبیده نشه.یه بارم مامان الهه با وروجک دعوا کرد که اینطوری از خودش دفاع کرد... ...
28 خرداد 1392

انیشتین کوچک

از روزی که پارسا جونم یکساله شده کلی کارای جدید انجام میده که هر لحظه بیشتر از لحظه قبل شاکر خدای مهربون میشم.دقیقا از روز تولد یکسالگیش تا حالا یاد گرفته که فوت کنه که هر جایی شمع، آتیش، وسایل داغ مثل چای ساز، اتو و بخاری و آبگرمکن رو میبینه فوت میکنه و حتی وقتی که باد بیاد! و از همون روز به بعد بی اینکه دیده باشه نی نای نای کردن رو یاد گرفته و بتدریج تو این زمینه هم در حال پیشرفته! از جمله کارای دیگه گردگیری، مسواک زدن،شعر خوندن ،کلمات جدیدتر گفتن و جملات خیلی با مزه، از پله بالا و پایین رفتن، بازی قایم باشک بصورت پیشرفته تر و ....... ...
28 خرداد 1392

سیزده بدر

روز سیزدهم بخاطر خستگی سفر قصد بیرون رفتن نداشتیم اما عموها که از شب قبل رفته بودن باغ عمو اسماعیل، چند بار تماس گرفتن که شما هم بیاید و ساعت ١/٥ بعد از ظهر من و مامان  و پارسا هم آماده شدیم و رفتیم.همه از دیدن پارسایی که موهاش به تازگی فر شده بود کلی ذوق کردن. تا رسیدیم سریع ناهارو خوردیم و پارسایی هم با رز و آیدا و مونا مشغول بازی شد و چون تو ایام عید با آیدا دایی غلام همراه بود حالا همه دخترا رو به اسم آیدا صدا میزنه.      عصر بعد از یه خورده گردش توی باغ زود برگشتیم خونه. ...
25 خرداد 1392

سفرنامه نوروز/ روز هشتم

نهم فروردین بعد از ظهر آبادان رو به سمت بوشهر ترک کردیم، تصمیم نداشتیم که به گناوه بریم اما زمانی که به نزدیکی گناوه رسیدیم نظرمون عوض شد و قرار شد که ساعتی رو اونجا بگذرونیم و شب بوشهر بمونیم. اول رفتیم کنار دریا تا دستی به آب بزنیم اما دریا همه رو وسوسه کرد و همه واسه آب تنی رفتن جلو. من و عسلم هم رو ماسه های ساحل موندیم تا عزیز دلم با ماسه ها بازی کنه، همینکه نشوندمش شروع کرد پاهای ماهشو تند و تند کشید روی ماسه ها و بعد هم مدت زیادی با ذوق بازی کرد.     گلم کم کم هوس کرد که آب بازی کنه و آوردیمش جاییکه موجا آبو جلو میارن و ماه پاش خیس شد و بازم با ذوق پاهای نازشو تند و تند عقب و جلو میکرد. ...
6 خرداد 1392